تبليغاتX
آسمان کبود

آسمان کبود

STORY

A man stopped at a flower shop to order some flowers to be sent to his mother who is living two hundred miles away
As he got out of his car, he noticed a young girl sitting on the and sobbing.
He asked her what is wrong and she replied:
"I wanted to buy a red rose for my mother. but I only have seventy – five cents and a rose costs two dollars"
The man smiled and said: "come on with me .I'll buy it for you"
He bought the little girl her rose and ordered his own mother’s flowers
As they were leaving ,the man offered the girl a ride home. She said:
"yes, please! You can take me to my mother"
The girl directed him to a cemetery, where she placed the rose on a freshly dug grave
the man returned to the flower shop, canceled his order. Picked up a bounch of flowers and drove two hundred miles to the mother’s house

...Happy mother day

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم خرداد 1389ساعت 10:8  توسط setare  | 

دل من غمگین است

غصه ام سنگین است

گرچه بی همنفسم

زندگی شیرین است

میل گل در من نیست

بال من خونین است

اشک غم باید ریخت

رسم دنیا این است

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 15:40  توسط setare  | 

زندگی گل زردی است به نام غم

مروارید غلتانی است به نام اشک

آیینه ی شکسته ای است به نام دل

و بالاخره فریاد بلندی است به نام آه....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1389ساعت 15:36  توسط setare  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم فروردین 1389ساعت 15:46  توسط setare  | 

دوست دارم تا ابد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 10:10  توسط setare  | 

احساس دل

در این زمانه که آسمان همراه من اشک می ریزد دلم می خواست پرنده ای سبک بال بودم و به سوی آغوش گرم و مهربانت به پرواز در آیم و آنچه در دل دارم برایت باز گویم.

چه کنم که احساس دلم را باور نخواهی کرد .

امروزهمراه روز های دیگر دلم هوای توراکرده و نام توبرزبانم است

چشمم تو را می خواند 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:39  توسط setare  | 

پیام تنهایی:

وقتی در بیراهه هایی سخت زندگی می جنگی امید به چشمانی داری که می دانی و مطمئن هستی تو را ترک نمی کند . من می جنگم و ناامیدانه منتظر چشمانی هستم که بیاید و مرا از یاد مبرد .

و قتی به گودال عشق افتادی سختی ها هم برایت شیرین می شود . حاضر می شوی جان بسپاری که دلدار در آسایش باشد. ما همه ی عاشقان دنیا پیمانی بسته ایم که تا زنده ایم و از سینه نفس بر می آید

بر عشق پایدار بمانیم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388ساعت 11:20  توسط setare  | 

شاید محال نیست...

این سان که ذره های دل بی قرار من

سر در کمند عشق تو ُ جان در هوای توست

شاید محال نیست که بعد از هزار سال

روزی غبار مارا ُآشفته پوی باد

در دوردست دشتی از دیده ها نهان

بر برگ ارغوانی

                        پیچیده با خزانی

یا پای جویباری

                       چون اشک ما روان

پهلوی یکدیگر بنشاند

ما را به یکدیگر برساند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 9:16  توسط setare  | 

توی شهری که تو نیستی

آرزومه که یه لحظه روبروی من بشینی آخه قلبم نگرونه توی شهری که تو نیستی

تو خیال کن آدمای همه دنیا توی شهر  توی شهر بی تو اما دل من با همه قهره

توی شهری که تو نیستی همه جا رو غم گرفته هر کجا رفتی صدام کن عزیزم دلم گرفته

شدم اون غریبه ای که تو نباشی نمی ارزه دارم از نفس می افتم مثل یک گیاهه هرزه

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388ساعت 15:52  توسط setare  | 

برای تو 

شعری که جوشید از دلم اینبار باشد مال تو

                         احساس شیرین دلی ، تبدار باشد مال تو

از من بریدی بی سبب ، من هم گذشتم از دلم

                             پاینده باشی سهم این ، ایثار باشد مال تو

باشد برو بی اعتنا ، تنها رهایم کن ولی

قلبی که مانده پشت این ، دیوار باشد مال تو

      چیزی ندارم من دگر ، جز یک رمق جان در بدن

                    حتی همین این یک رمق ، صد بار باشد مال تو

                            جز شعر چیز دیگری ، در چنته ام پیدا نشد

                                             قابل ندارد این غزل ، بردار باشد مال تو

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 11:12  توسط setare  | 

دوستت دارم 

         قلبم رو شكستی ولی من بيشتر از قبل دوستت دارم

                                                                  ميدوني چرا؟

              چون حالا هر تيكه از قلبم تو رو جداگونه دوست داره

دوستت دارم چون تنهاترين فکر تنهايي منی

    دوستت دارم چون زيباترين لحظات زندگي منی

        دوستت دارم چون زيباترين روياي خواب منی

            دوستت دارم چون زيباترين خاطرات منی

                دوستت دارم چون به يک نگاه، عشق منی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 11:8  توسط setare  | 

عروسک من

عروسک قشنگ من این جا خوابیده

می خواد بره بی من سفر از من بریده

گفتم نرو تنها سفر دلم اسیره

گفتم نرو بی همسفر دلت می گیره

عروسک من چشمات و وا کن

با صدای گرمت من و صدا کن

عروسک من عزیز خونم

بمون کنارم تنها نمونم

حالا من موندم و تنها تو این غربت دنیا

منم اون غریب و رسوا از غم امروز و فردا

ای خدا من نمی تونم بی عروسکم بمونم

یا من و همسفرش کن یا برش گردون به خونم

برگرد برگرد ای تو همدم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اسفند 1387ساعت 13:6  توسط setare  | 

تقديم به بهترينم

خانه خراب تو شدم

به سوي من روانه شو

سجده به عشقت مي زنم

 منجي جاودانه شو

 اي كوه پر غرور من

سنگ صبور تو منم

 اي لحظه ساز عاشقي

 عاشق باتو بودنم

 روشن ترين ستاره ام

مي خواهمت مي خواهمت

 تو ماندگاري در دلم

مي مانمت مي مانمت

 اي همه ي وجود من نبود تو نبود من

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 10:25  توسط setare  | 

از دوستان نوجوان خواهشمندم در صورن امکان اگر مطلبی در باره ی فیزیک هسته ای دارند (معرفی وبلاگ .کتاب و ....) در نظرات وبلاگ ثبت نمایید . با تشکر

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 20:26  توسط setare  | 

این صدای گریه ی آسمان است که چکه چکه می کند و همدمی ندارد و من اندیشه می کنم در این اشکریز آسمان در سوگ خورشید زانوی غم به بغل گرفته است چگونه در غم هجران تو نگریم که تو درخشنده ترین خورشید بودی بی تو بهار با تمام زیبایی و طراوتش برایمان جز خزانی دلگیر نیست که نیست  که زیباییش در وجود تو نهفته بود و صداقت ویکرنگی ات بهار را معنای دلنشین می بخشد اما تو خود زیبایی را در عشق یافتی، یافتی والا و به حق . اینک آسمان تنها نمی بارد که اشک های گرم من کاغذ را تر می کند برای تو از تو می نویسم و برای همه از تو می نگارم . امشب که جغغد ها همچون من آواز تلخی سر داده اند تو آنجا بسیار دورتر از من و شاید فارغ از یاد منی و من اینجا از عشق و یاد تو در حال نابود شدنم من می دانم که آوایم را می شنوی اینک من عاشق از خود می پرسم بعد از او کدامین معشوق شمع فروزان شبهای تیره و تنهایی من خواهد شد . من می دانم که اندیشه های پاکت را برای دوستان و یارانت نهاده ای و اینک خیال و اندیشه های تو هستند که مرا سرگرم می کنند .آری صدایم را می شنوی اینک برگرد سوی من بازگرده اکنون سبکبال و سبکبار پرواز بنما من همواره روح و یاد تو را پذیرا هستم .اینک دل من یاد تورا در کو به کوی محله ها ی شهر قلبم جای دارد و من ناباورانه به تو فکر می کنم اکنون ابر ها از پهنه ی کبود آسمان محو گشته اند و اشکی از آن بالا نمی بارد اما آنچه که می ماند اشک های گرم من است که به یاد تو تا ابد روان است گرچه رفتن توبرایت باز ترین پنجره ها بود ولی برای من تلخ ترین هجران بود.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم دی 1387ساعت 20:19  توسط setare  | 

شباهنگ

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

باور نداشتم که گل آرزوی من

با دست نازنین توبر خا ک افتد

با این همه هنوز به جان می پرستمت

بالله اگر که عشق چنین پاک اوفتد

 

می بینمت هنوز به دیدار وا پسین

گریان در آمدی که "فریدون خدا نخواست"

غافل که من به جز او خدایی نداشتم

اما دریغ و درد نگفتی چرا نخواست

 

بی چاره دل خطا ی تو در چشم او نکوست

گوید به من هر آنچه که او کرد او کرد

فردای ما نیامد و خورشید آرزو

تنها سپیده ای زد و آنگه غروب کرد

 

بر گور عشق خویش شباهنگ ماتمم

دانی چرا نوای عزا سر نمی کنم ؟

تو صحبت محبت من باورت نبود

من ترک دوستی ز تو باور نمی کنم

 

پاداش آن صفای خدایی که در تو بود

این واپسین ترانه ترا یاد گار باد

ماند به سینه ام غم تو یادگار تو

هر گز غمت مباد و خدا با تو یار باد

 

دیگر ز پا فتاده ام ای ساقی اجل

جان تشنه ام بریز به کام شراب را

ای آخرین پناه من آغوش باز کن

تا ننگرم پس از رخ او آفتاب را

 فریدون مشیری

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 8:38  توسط setare  | 

بهت

 

می گذرم از میان رهگذران مات

می نگرم در نگاه رهگذران کور

این همه اندوه در و جودم و من لال

این همه غوغاست در کنارم و من دور

 

دیگر در قلب من نه عشق نه احساس

دیگر در جان من نه شور نه فریاد

دشتم اما در او نه ناله ی مجنون

کوهم اما در او نه تیشه ی فرهاد

 

هیچ نه انگیزه ای که هیچم ، پوچم

هیچ نه اندیشه ای که سنگم ، چوبم

همسفر قصه های تلخ غریبم

رهگذر کوچه های تنگ غروبم

 

آن همه خورشید ها که در من می سوخت

چشمه ی اندوه شد ز چشم ترم ریخت

کاخ امیدی که برده بودم تا ماه

آه که آوار غم شد و به سرم ریخت

 

  

زورق سرگشته ام که در دل امواج

هیج نبیند نه نا خدا نه خدا را

موج ملالم که در سکوت و سیاهی

می کشم این جان از امید جدا را

 

می گذرم از میان رهگدران مات

می شمرم میله های پنجره ها را

می نگرم در نگاه رهگذران کور

می شنوم قیل و قال زنجره ها را

 فریدون مشیری

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 8:38  توسط setare  | 

بهترین بهترین من

 

زرد و نیلی و بنفش

سبزو آبی و کبود !

با بنفشه ها نشسته ام

سال های سال

صبح های زود

 

در کنار چشمه ی سحر

سر نهاده روی شانه های یکدیگر

گیسوان خیس شان به دست باد

چهره ها نهفته در پناه سایه ها ی شرم

رنگ ها شکفته در زلال عطر ها ی گرم

می تراود از سکوت دلپذیرشان

بهترین ترانه

          بهترین سرود!

 

مخمل نگاه این نفشه ها

می برد مرا سبکتراز نسیم

از بنفشه زار باغچه

تا بنفشه زار چشم تو که رسته در کنار هم

زرد و نلی و بنفش

سبزو آبی و کبود

با همان سکوت شرمگین

با همان ترانه ها و عطر ها

بهترین هر چه بودو هست

 

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهار رسیده ام

 

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیاط من

لحظه های هتی من از تو پر شده است

آه!

در تمام روز

در تمام شب

در تمام هفته

در تمام ماه

در فضای خانه ، کوچه ، راه

در هوا ، زمین ، درخت ، سبزه ، آب

در خطوط در هم کتاب

 

در دیار نیلگون خواب !

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام

ای نوازش تو بهترین امید زیستن

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام

 

در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش

عطر عا ی سبزو آبی کبود

نغمه های ناشنیده ساز می کنند

بهتر از تمام نغمه ها و ساز ها

 

روی مخمل لطیف کونه هات

غنچه های رنگ رنگ ناز

برگ های تازه تازه باز می کنند

بهتر از تمام رنگ ها و راز ها

 

خوب خوب نازنین من

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعر های ناب

نام تو اگر چه بهترین سرود زندگی است

من ترا به خلوت خیالی خدای خود

بهترین بهترین من خطاب می کنم

بهترین بهترین من!!!!

 

 فریدون مشیری

 بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 19:27  توسط setare  | 

ای همیشه خوب

 

ماهی همیشه تشنه ام

در زلال لطف بی کران تو

میبرد مرا به هر کجا که میل اوست

موج دیدگان مهربان تو

 

زیر بار مرغکان خنده هات

زیر آفتاب داغ بوسه هات

ای زلال پاک!

جرعه جرعه می کشم ترا به کام خویش

تا که پر شود تمام جان من ز جان تو

 

ای همیشه خوب!

ای همیشه آشنا!

هر طرف که می کنم نگاه

تا همه کرانه های دور

عطر و خنده و ترانه می کند شنا

در میان بازوان تو !

 

ماهی همیشه تشنه ام

ا ی زلال تابناک !

یک نفس اگر مرا به حال خود رها کن

ماهی تو جان سپرده روی خاک

 فریدون مشیری

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 18:47  توسط setare  | 

ای باز گشته

 

تنها نگاه بود و تبسم میان ما

تنها نگاه بود و تبسم!

 

اما.........نه :

گاهی از تب هیجان ها

بی تاب می شدیم

گاهی که قلب هامان

                           می کوفت سهمگین

گاهی که سینه هامان

                           چون کوره می گداخت

دست تو بود و دست من –این دوستان پاک-

کز شوق سر به دامن هم می گذاشتند

وز این پل بزرگ

                       -پیوند دست ها-

دلهای ما به خلوت هم راه داشتند !

یک بار نیز

                 - یادت اگر باشد-

وقتی تو راهی سفر بودی

یک لحظه وای تنها یک لحظه

سر روی شانه های هم آوردیم

با هم گریستیم .....

تنها نگاه بودو تبسم میان ما

نا پاک زیستسم !

 

ای سرکشیده از صدف سال های پیش

ای بازگشته از سفر خاطرات دور

آن روز های خوب

تو آفتاب بودی

                   بخشنده، پاک ،گرم

من مرغ صبح بودم

                    - مست و ترانه گو-

اما در ان غروب که از هم جدا شدیم

شب را شنا ختیم

در جلگه ی غریب و غم آلود سر نوشت

زیر سم سمند گریزان ماه و سال

چون باد تاختیم

در شعله ی بلند شفق ها

غمگین گداختیم

 

 

جز یاد آن نگاه و تبسم

مانند موج ریخت به هم هر جه ساختیم

ما پاک سوختیم

ما پاک باختیم

 

ای سر کشیده از صدف سال ها ی پیش

ای بازگشته  ای به خطا رفته!

با من بگو حکایت خود تا بگویمت:

اکنون من و توایم و همان خنده و نگاه

آن شرم جاودانه

آن دست ها ی گرم

آن قلب های پاک

وان رازهای مهر که بین من و تو بود

ما گرچه در کنار هم اینک نشسته ایم

بار دگر به چهره ی هم چشم بسته ایم

دوریم هردو دور....!

با آتش نهفته به دل های بی گناه

تا جاودان صبور

 

ای آتش شکفته اگر او دوباره رفت

در سینه ی کدام محبت بجویمت ؟

ای جان غم گرفته بگو دور از آن نگاه

در چشمه ی کدام تبسم بشویمت؟

 

 فریدون مشیری

تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 18:46  توسط setare  | 

آخرین جرعه ی این جام

 

همه می پرسند :

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

چیست در همهمه ی دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید

روی این آبی آرام بلند

که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال

 

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها ؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده ی جام ؟

که تو چندین ساعت

مات و مبهوت به آن می نگری؟!

نه به ابر

نه به آب

نه به برگ

نه به این آبی آرام بلند

نه به این خلوت خاموش کبوتر ها

نه به این آتش سوزنده که اغزیده به جام

من به این جمله نمی اندیشم

 

من مناجان درختان را هنگام سحر

رقص گل یخ را با باد

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه

صحبت چلچله ها را با صبح

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار

گردش رنگ و طراوات را در گونه ی گل

همه را می شنوم

                       می بینم

من به این جمله نمی اندیشم!

 

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را تنها تو بدان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر

تو ببند

 

تو بخواه

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ی ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

 

در رگ ساغر هستی تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه ی جانم با قی است

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش

 

 فریدون مشیری

 تصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.comتصاوير زيباسازی وبلاگ ، عروسك ياهو ، متحرك             www.bahar-20.com

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت 18:45  توسط setare  | 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 15:46  توسط setare  | 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 15:42  توسط setare  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387ساعت 10:45  توسط setare  | 

 

 

 

کوچه

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم

همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم

شوق دیدارتو لبریز شدم از جام وجودم

شدم آن عاشق دیوانه که بودم

 

در نهان خانه ی جانم گل یاد تو درخشید

باغ صد خاطره خندید

عطر صد خاطره پیچید

 

یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم

پر گشودیم و در آن خلوت دلخسته گشتیم

 

ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت

من همه محو تماشای نگاهت

 

آسمان صاف و شب آرام

بخت خندان و زمان رام

خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

شاخه ها دست بر آورده به مهتاب

شب و صحرا و گل و سنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ

 

یاد آید تو به من گفتی

از این عشق حذر کن!

لحظه ای چند بر این آب نظر کن

آب آیینه ی عشق گذران است

تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است

باش فردا که دلت با دگران است!

تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن

 

با تو گفتم حذر از عشق ندانم

سفر از پیش تو هرگز نتوانم نتوانم!

 

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد

چو کبوتر لب بام تو نشستم

تو به من سنگ زدی من نه رمیدم نه گسستم

 

باز گفتم که تو صیادی و من آهوی دشتم

تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم

حذر از عشق ندانم نتوانم!

 

اشکی از شاخه فرو ریخت

ماه بر عشق تو خندید

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم

نگسستم نرمیدم

 

رفت در ظلمت غم آن شب و شب های دگر هم

نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم

نکنی دیگر از آن کوچه گذر هم......

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!!

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 14:4  توسط setare  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم شهریور 1387ساعت 10:58  توسط setare  | 

 

 

خورشید جاودانی

در صبح آشنایی شیرین مان ترا

گفتم که مرد عشق نئی باورت نبود

در این غروب تلخ جدایی هنوز هم

می خواهمت چوروز نخستین ولی چه سود!

 

می خواستی به خاطر سوگند های خوش

در بزم عشق بر سر من جام نشکنی

می خواستی به پاس صفای سرشک من

این گونه دلشکسته به خاکم نیفکنی

 

پنداشتی که کوره ی سوزان عشق من

دور از نگاه گرم تو خاموش می شود؟

پنداشتی که یاد تو این یاد دلنواز

در تنگنای سینه فراموش می شود

تو رفته ای که بی من تنها سفر کنی

من مانده ام که بی تو شبها سفر کنم

تو رفته ای که عشق من از سر به در کنی

من مانده ام که عشق تو را تاج سر کنم

 

روزی که پیک مرگ مرا می برد به گور

من چراغ عشق تو را نیز می برم

عشق تو نور عشق تو عشق بزرگ تو است

خورشید جاودانه ی دنیای دیگرم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 14:26  توسط setare  | 

ستاره ی کور

نا توان گذشته ام ز کوچه ها

نیمه جان رسیده ام به نیمه راه

چون کلاغ خسته ای در این غروب

می برم به آشیان خود پناه

 

در گریز از این زمان بی گذشت

در فغان ازین ملال بی زوال

رانده از بهشت آرزو

مانده ام همه غم و همه خیال

 

سر نهاده چون اسیر خسته جان

در کمند روزگار بد سرشت

روی نهفته چون ستارگان کور

در غبار کهکشان سرنوشت

 

می روم ز دیده ها نهان شوم

می روم که گریه در نهان کنم

یا مرا جدایی تو می کشد

یا ترا دوباره مهربان کنم

 

این زمان نشسته بی تو با خدا

آنکه با تو بود و با خدا نبود

می کند هوای گریه های تلخ

آنکه خنده از لبش جدا نبود

 

بی تو من کجا روم؟ کجا روم؟

هستی من از تو مانده یادگار

من به پای خود به دامت آمدم

من مگر زدست خود کنم فرار!

 

تا لبم دگر نفس نمی رسد

ناله ام به گوش کس نمی رسد

می رسی به کام دل که بشنوی:

ناله ای ازین قفس نمی رسد......!!

                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم شهریور 1387ساعت 13:48  توسط setare  | 

خدمات وبلاگ نویسان جوان               www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir           خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir      خدمات وبلاگ نويسان جوان             www.bahar20.sub.ir

خوشتون اومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 17:50  توسط setare  | 

داستان یک عشق


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم تیر 1387ساعت 10:20  توسط setare  |